موضوع: نامه سلطان ابراهیم میرزا شاهزاده صفوی به فرانسیس ادوارد رادون هیستینگز فرمانفرمای کل ممالک محروسه هندوستان درباره وضعیت معیشت و تنگی اوضاع و احوال زندگانی و شرحی درباره تاریخ شاهزادگان صفویه در بنگال
پس از تصرف اصفهان توسط نیروهای افغان و شکست ارتش صفوی از آنان، بسیاری از خاندانهایی که نسبی یا سببی با دولت قدرتمند صفوی داشتند، یا از این شهر گریختند یا به دست افغانها به اسارت درآمدند. پیش از این فاجعه، شاه صفوی، دختران و برخی از فرزندان خود را از راههای مخفی از قصر و شهر خارج کرده و سرپرستی آنها را به شاه تهماسب دوم، سومین فرزند ذکور خود که پس از او همراه با افغانها به سلطنت رسید، سپرد. یکی از این افراد که شاه او را از مهلکه اصفهان گریزاند، سید محمد فرزند میرزا داوود حسینی مرعشی بود که بیشتر با نام شاه سلیمان دوم یا نواب میرزا سید محمد متولی شناخته میشود. پدرش میرزا داوود حسینی مرعشی نام داشت و پسر عزشرف بیگم، دختر جهانبانو بیگم و نوه زبیده بیگم، دختر شاه عباس اول بود و مادرش شهربانو بیگم، دختر شاه سلیمان یکم صفوی بود. او همچنین عموی سید احمد شاه بود که مدتی نیز به نام دولت صفوی علم استقلال برافراشت.
سید محمد در شش سالگی پدرش را از دست داد و در کنار مادر و شاه سلطان حسین تربیت یافت. هنگام محاصره اصفهان، به دستور شاه سلطان حسین، او همراه با دو دختر شاه، که یکی همسر میرزا سید مرتضی و دیگری همسر میرزا محمد مقیم خلیفه سلطانی بود، مخفیانه از اصفهان خارج شد و به شاه تهماسب دوم پیوست. سید محمد لحظهای از تحصیل کمالات فروگذار نمیکرد و بهخاطر استعداد و قابلیتی که داشت، در اندک مدتی سرآمد اهل کمال عصر خود شد و محل عقیده و اخلاص قزلباشان و صوفیان سلسله صفویه گردید، که باعث نگرانی شاه تهماسب دوم شد، ولی بهخاطر احترامی که به عمه خود، شهربانو بیگم، داشت، اظهار نمینمود.
بعد از فتح اصفهان، شاه تهماسب دوم او را به اصفهان طلبید و در اصفهان با خواهر شاه تهماسب دوم ازدواج کرد. در زمان نادرشاه، متولی حرم امام رضا در مشهد بود و از همین روی «میرزا سید محمد متولی» خوانده میشد. حتی گفته شده که نادر درصدد برآمد تا او را که نزد مردم شهرتی پیدا کرده بود از میان بردارد، اما به دلیل تضرع مادرش از تصمیم خود منصرف شد. بعد از مرگ نادرشاه، عادلشاه وارد مشهد شد و چون ماندن سید محمد را در مشهد به صلاح نمیدانست، هنگامی که عازم جنگ با برادر خود، ابراهیمشاه، شده بود، برای جلب قلوب سید محمد او را علاوه بر منصب تولیت، به منصب صدارت خاصه و عامه کل ایران منصوب کرد و وی را همراه خود به مازندران و استرآباد برد.
در جنگی که بین عادلشاه و محمدحسن خان قاجار در کنار رودخانه سومبار شد، محمدحسن خان تاب مقاومت نیاورده و فرار کرد و عادلشاه به استرآباد بازگشت و سید محمد نیز با او بازگشت. در هنگام بازگشت، فرزند محمدحسن خان، که آقا محمدخان نام داشت، توسط عادلشاه اسیر و سپس مقطوعالنسل گردید. عادلشاه از سید محمد تقاضا کرد که چون محمدحسن خان از صوفیزادگان سلسله صفویه بوده و هیچگاه از نادرشاه اطاعت نکرده، به کنار رودخانه گرگان رفته و محمدحسن خان را مطمئن و امیدوار نموده و او را به نزد خود بیاورد، ولی سید محمد چون این خواسته را بهخاطر ظلمی که به فرزند محمدحسن خان شده بود، نشدنی میدانست و به عهد و فرموده عادلشاه اطمینانی نداشت، این خواسته را رد کرد. عادلشاه از این جواب متغیر گردید، ولی بهجهت مصلحت اظهار نکرد و به سمت آذربایجان برای سرکوب برادرش رفت.
بعد از شکست عادلشاه، این بار سید محمد وارد اردوی ابراهیمشاه شد و بهخاطر اهمیت نسب و نفوذش در بین مردم، مورد احترام ابراهیمشاه قرار گرفت و در مقام صدارت باقی ماند. سرانجام او را با پنج هزار سپاه جهت تعمیر رودخانه قم که هر سال باعث خرابی حرم فاطمه معصومه میشد و تجدید مقرنسکاری گنبد و ترمیم شهر و ارگ و حفاظت شهر و انجام محاسبات عمال عراق به قم فرستاد. او سرانجام فرمانبردار شاهرخشاه گردید و روانه مشهد شد. شاهرخشاه، اگرچه نوه پسری نادرشاه افشار بود، ولی نوه دختری شاه سلطان حسین صفوی نیز بهشمار میآمد. شاهرخشاه که از او در بیم بود، دو بار قصد کشتن او را کرد که هر دو بار ناکام ماند و دشمنی شاهرخ آشکار شد.
شاهرخ، که دید با وجود محافظان سید محمد، کشتن او دشوار است، به امرای خود پیشنهاد کرد که سید محمد را بکشند، ولی راضی به این کار نمیشدند و در نهایت گروهی از امرا بهطور دستهجمعی به سرکردگی امیرعلم خان خزیمه، که در مجموع شانزده نفر بودند، به نزد سید محمد رفتند و او را به اصرار مجبور به قبول سلطنت کردند. شاهرخ، که متوجه اتفاقات غیرعادی شد، بهتصور اینکه امرا میخواهند یکی از پسران ابراهیم خان ظهیرالدوله، که برادران عادلشاه و ابراهیمشاه بودند، را به سلطنت برسانند، دستور داد تا همه را به قتل برسانند. هنگام خفه کردن آنها با طناب، سید محمد مطلع شده و افرادی را برای جلوگیری از اجرای این حکم فرستاد و توانستند دو نفر به نامهای حسن میرزا و رحیم میرزا، که بزرگتر بودند، را نجات بدهند، ولی سه نفر دیگر، که حسین میرزا و قاسم میرزا و القاس میرزا بودند، درگذشتند.
سرانجام در ۲۰ محرم ۱۱۶۳ قمری، میرزا سید محمد را از خانهاش به ارگ بردند و شاهرخشاه را دستگیر کردند. امرا و سرداران اصرار به کشتن شاهرخ داشتند که میرزا سید محمد اجازه این کار را نداد. او بهحرمت ماه محرم، در ۵ یا ۹ صفر ۱۱۶۳ ه.ق با نام شاه سلیمان دوم تاجگذاری نمود و بلندپایگان حکومت خود را برگماشت و امیرعلم خان خزیمه را به لقب وکیلالدوله مفتخر نمود. در دوره کوتاه پادشاهیاش توانست هرات را از احمد شاه درانی بازپس بگیرد. هنگامی که از مشهد خارج شده بود، امیرعلم خان بیاطلاع او شاهرخ را کور نمود. این اقدام سبب شد که امیرعلم خان برکنار شود و امیر اصلان خان قِرِقلو یا قرخلوی به مقام وکالت گماشته شود، ولی با فروکش کردن خشم شاه، پس از یک هفته دوباره امیرعلم خان به مقام وکالت گمارده شد.
شاه سلیمان دوم مالیات سه سال را بر مردم بخشید. این اقدام سبب نارضایتی شماری از سرداران گردید. همسر شاهرخ بهدروغ بهشماری از سرداران خبر رساند که شاهرخ کور نشده است. یوسفعلی خان جلایر و شماری دیگر از سرداران در ۱۱ ربیعالثانی ۱۱۶۳ ه.ق بر ضد شاه سلیمان دوم شوریده، او را دستگیر و کور نمودند، ولی هنگامی که شاهرخ را از بند آزاد کردند، دریافتند که او بهراستی کور شده است و از عمل خود پشیمان شدند. شاهرخشاه ابتدا میخواست که شاه سلیمان دوم را به قتل برساند، ولی امرای وی راضی به این کار نمیشدند و در نهایت راضی شدند تا زبان شاه سلیمان دوم را قطع کنند تا مثل شاهرخ که کور بود، دوباره به سلطنت نرسد. امیرعلم خان در آغاز از مشهد گریخت، ولی سپس توانست مشهد را تصرف کند و از شاه سلیمان دوم تقاضا کرد که یکی از فرزندانش را به سلطنت برساند که وی قبول نکرد. یوسفعلی خان جلایر که گریخته بود، دستگیر و کشته شد.
کمتر از چهار ماه پس از برکناری شاه سلیمان دوم در مشهد، در ۲۵ رجب ۱۱۶۳ ه.ق اتحادی سهگانه از سرداران (علیمردان خان بختیاری، ابوالفتحخان بختیاری و کریمخان زند) یکی دیگر از نوههای دختری شاهان پیشین صفوی، یعنی شاه اسماعیل سوم، را در اصفهان به تخت نشاندند.
پس از برکناری، او پسران بزرگش، یعنی سلطان داوود میرزا و سلطان علی میرزا را به عتبات فرستاد، ولی سلطان حسین میرزا، سلطان قاسم میرزا و محمد هاشم میرزا را نزد خود در مشهد نگاه داشت. سلطان داوود میرزا از عتبات به بنگاله هند رفت، ولی سلطان علی میرزا با او همراه نشد و از شخصی به نام حسین میرزا که ادعا داشت فرزند شاه تهماسب دوم است حمایت کرد و در جنگ زخمی شد. او به عتبات بازگشت و از آنجا روانه بنگاله هند شد.
... در وقتی که جدم مرحوم سلطان داوود میرزا شاهزاده صفوی انارالله برهانه از ولایت تشریف فرمای این دیار گردیدند، نواب سید صادق علیخان مرحوم [از مهمترین نوابان بنگال که در قرن هجدهم میلادی از فرماندهی نظامی در این منطقه، به نظامت و نوابی بنگال منسوب شده و با دولت مغول در دهلی و کمپانی هند شرقی بریتانیا مراوده داشت]، شادی صبیه خود با آن جناب مغفور مبرور نمودند. [یعنی به عقد ازدواج او در آوردند؛ یک دو کلمه مخدوش و ناخوانا]. بعد از آن، والدم مرحوم نواب خلیلالله خان علیه الرحمه و الغفران در اینجا تشریف فرما شدند. نواب مبارک الدوله مرحوم [ نواب سید اشرف علی خان مبارک الدوله ناظم و نواب بنگال از خاندان نوابان نجفی] آن جناب را با دختر خود منسوب نمودند. بعد شادی [منظور جشن ازدواج] مبلغ یک هزار روپیه مشاهره ذات و پانصد روپیه بابت مشاهره والد [؟] و پانصد روپیه [کلماتی مخدوش] همگی مبلغ یکهزار و پانصد روپیه سوای خوراکی و سالیانه و غیره جهت اخراجات آن مرحوم مقرر فرمودند. بعد از آن به خدمت دیوانی نظامت سرافراز فرموده، مبلغ یکهزار و پانصد روپیه دیگر بابت مشاهره دیوانی سوای رسوم و غیره به نام آن مرحوم مقرر و معین فرمودند. بعد از انتقال جناب بیگم صاحبه، یعنی والده عالی نیازمند، من جمله مبلغ سه هزار روپیه، مبلغ یکهزار روپیه از [کلماتی مخدوش و ناخوانا] سوای خوراکی و سالیانه و غیره، به حال و برقرار مانده. چون در این وجه معین، اوقات گذاری [چند کلمه ای ناخوانا و مخدوش] جناب والدم، مرحوم به عسرت و سخت میگشت، ماندن خود را در این شهر مصلحت ندانسته، به عزم ولایت جهت إنجاح این مطلب روانه دارالاماره کلکته گردید. در آنجا، از مشیت ایزدی و الهی، داعی حق را لبیک اجابت فرمودند. اظهار این مقصد ارجمند در خبر تعویق ماند و نیازمند از استماع این خبر وحشت اثر، حسب الطلب عالیجاه غفران ماب از ولایت حرکت و در اینجا رسیده و به شرف ملازمت آن مرحوم فایض گردید و و به اراده روانگی ولایت استرخاص نموده، چون عالیجاه را روانگی نیازمند مرکوز نمود و ماندن به این [یک کلمه ناخوانا] در همین شهر مکنون خاطر داشتند [شد؟]. لهذا با صبیه سلطان شاهرخ بیگم صاحبه عمهام، شادی نیازمند به عمل آوردند. بعد از آن نیز رخت حیات به روضه جنات بربستند و نیازمند به سبب اخراجات شادی و خرج روزمره لابدی زیر بار مبالغ خطیر گشته، اوقات به کمال عسرت و پریشانی به سر برده و می برد. و به سبب عدم استطاعت نه رای رفتن و نه یارای ماندن، و در عجیب جریانی گرفتار است. از آنجا که در عهد دولت کمپنی بهادر، احدی نیست که به حق خود نرسیده و صاحبان عالیشان ذوی الاقتدار به مقتضای قدردانی و عدالت و نصف نوشیروانی [شاید صفت صحیح تر باشد؛ کذا؟] به هزار سنه و اعصار پاس عزت و وقار منتسبان این دودمان پیش نهاد خاطر و مطمح نظر می دارند، نظر بر این امید از الطاف آن خبیر بنیان امداد [نموده] که از روی وفور تفقد و عنایات چنان توجه موجه بر حال این نیازمند مرعی و مبذول فرمایند که نیازمند به حق خود رسیده، دائما رهین منت و احسان آن خبیر بینان بماند. و آوازه نیک نامی و معدلت گستری آن معدن احسان در این امصار و بلدان سامعه افروز عالم و عالیمان گردد... .
در ظهرنویسی این سند بسیار مهم نیز علاوه بر مهر مربع درشت سلطان ابراهیم میرزا به سجع:
لا اله الا الله الملک الحق المبین عبده سلطان ابراهیم میرزا الحسینی الموسوی الصفوی، اشاره به ارسال نامه برای مارکویس هستینگر با عنوان نواب گورنر جنرال بهادر ناظم ممالک سرکار کمپنی انگریز بهادر و میر اعظم عساکر پادشاهی و سرکار کمپنی متعلقه کشور هند نگارش کردیده است. این سند بسیار مهم و ارزشمند، به شماره 614 ذیل تصاویر اسناد سال 1822 در مجلد 182 اسناد فارسی روابط خارجی آرشیو ملی هند، توسط مرکز بینالمللی میکروفیلم نور دیجیتال سازی و فهرست گردیده است.
پژوهش، نگارش و خوانش سند و مهر: دکتر محمّدرضا بهزادی
